به نام صاحب عشق
بعد از سماع گویی کان شورها کجا شد
یا خود نبود چیزی یا بود و آن فنا شد
هر حالتی چو تیرست اندر کمان قالب
رو در نشانه جویش گر از کمان رها شد
گر چه صدف ز ساحل قطره ربود و گم شد
در بحر جوید او را غواص کاشنا شد
مولوی
ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما
حافظ
ای بی خبر بکوش صاحب خبر شوی
تا راهرو نباشی کی راهبر شوی
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی
تا کیمیای عشق یابی و زر شوی
گر در سرت هوای وصالست حافظا
باید که خاک درگه اهل هنر شوی
ساحل.عشق.هنر
به زودی......
هنر عاشقی
sahel-eshgh-honar.blogfa.com
یا حق![]()